دل نگرانی سه ماهگی...
سلام دختر قشنگم
سه ماهگی رو تموم کردی و الان سه ماه و بیست و دو روزت هست. هفدهم آذر سال نود و سه هست. اولین باری که شجاعت به خرج دادم و سوار کالسکه ات کردم و با داداشی رفتیم یه دوری چند تا کوچه پایینتر زدیم هفته ی پیش بود. خیلی خوب بود. رفتیم کادویی شادی و برای عمه یه شمعدان بنفش دیدم که از حالا برای روز تولدش خریدم . یکی دیگه هم میخوام برم بگیرم برای کادوی عید نوروز که با همدیگه جفت بشن. از اونجا یه سر رفتیم اسباب بازی فروشی و بهدادی لودرغلطکی ای که مدتها دنبالش بود رو توی ویترین مغازه دید . اما سر ظهر بود و مغازه اش بسته بود برای همین دوباره عصر دم غروب آماده شدیم و رفتیم و براش لودر رو گرفتیم اما شما خیلی توی راه گریه زاری کردی و آخر سر هم توی مغازه خوابت برد.
از هفته ی پیش تا حالا یه پنج روزی میشه که میخواستم بازم بریم یه دوری بزنیم اما چرخ کالسکه ات پنچر بود و توی صندوق عقب ماشین بود تا بابا بادش کنه . دیشب یادش انداختم و بادش کرده بود و امروز آماده شدیم که بریم . اما وقتی که رفتیم درب انباری و باز کردم دیدم که یادش رفته چرخها رو بگذاره توی انباری و دوباره با خودش برده شرکت و توی ماشین جا مونده.
وقتی که داشتم لباست رو تنت می کردم متوجه انگشتهای پات شدم. سه شب پیش پاشنه ی پای چپت یه خط قرمزی افتاده که بهتر هم نشده و منو به فکر فرو برد. اولش بی توجه بودم و با خودمون گفتیم که حتما مال کش جورابت هست. اما امروز دیدم که انگشت پای راستت هم زیرش دوباره یه خط دیگه افتاده. نمیدونی که چه حالی شدم . سریع کتاب و باز کردم و گشتم و چیزی که درست بگه این چیه پیدا نکردم اما علامت یه بیماری خیلی بد رو دیدم که یکی از علائمش این بود. لکه های صورتی روی پوست. خدایا خودت بهمون کمک کن. برات صدقه کنار گذاشتم و سر در گم بودم که چه کنم. بابا جون آمد و داداشی و برد که برن روزنامه بخرن منم گفتم اگه اشکالی نداره پیشتون بمونه که خودم بیام دنبالش.
از اون موقع تا حالا همین جور تنم داره میلرزه. چنان دلشوره ای توی دلم افتاده که نگووووو. هر چی فکر کردم که ببرمت دکتر شابزاز اما دیدم واقعا در توان منو بابا نیست که این راه دور رو بریم و برگردیم . برای همین توی اینترنت سرچ کردم و یه دکتر به ظاهر خوب همین کوچه بالایی پیدا کردم . زنگ زدم و وقت گرفتم. حالا بناست که ساعت پنج ببرمت و ببینم که چیه؟!! خدا کنه که دکتر خوبی باشه که دیگه همیشه همین جا بریم.الان ساعت چهار هست. همه ی خونه رو مرتب کردم لباسها رو شستم غذای شب بابا رو درست کردم. لباسها رو اتو کردم و کلی کار دیگه و الان دیدم هنوز شما خوابی و گفتم بهترین وقته که بیام و بگم.خواستم که از پاهات عکس بگیرم اما خوابی و دلم نیومد.
خدایا پروردگارا خودت بهمون رحم کن به کوچولوی دوست داشتنیم رحم کن که یه وقت چیز خاص و حادی نباشه. من واقعا طاقت ندارم. خدایا خودت همه ی مریضها رو شفا بده و فرشته کوچولوی منو هم در پناه خودت حفظش کنه. خدایا نعمت سلامتی رو از فرشته کوچولوهام دریغ نکن.

دل نگرانی سه ماهگی...
